تبليغاتX
امام رضا

امام رضا

زندگانی امام رضا(ع)

 

نام : علی

لقب : رضا، صابر، زکی، ولی، فاضل، وفی، صدیق، رضی، سراج الله، نورالهدی، قرة عین المؤمنین، مکیدة الملحدین، کفوالملک، کافی الخلق، رب السریر، و رئاب التدبیر

کنیه : ابوالحسن

نام پدر : موسی

نام مادر : نجمه تکتم

تاریخ ولادت : ۱۱ ذی القعده سال ۱۴۸ هجری

محل ولادت : مدینه منوره

مدت امامت : ۲۰ سال

مدت عمر : ۵۵ سال

تاریخ شهادت : آخر ماه صفر سال ۲۰۳ هجری

علت شهادت : انگور زهر آلود

نام قاتل : مأمون ملعون

محل دفن : خراسان

تعداد فرزندان : ۱ پسر و۱ دختر

مشهورترین لقب

مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است و در سبب این لقب گفته اند: «او از آن روی رضا خوانده شد که در آسمان خوشایند و در زمین مورد خشنودی پیامبران خدا و امامان پس از او بود. همچنین گفته شده : از آن روی که همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند. سر انجام، گفته شده است: از آن روی او رضا خوانده اند که مأمون به او خشنود شد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:23  توسط محمد مهدوی  | 

همراه کفتران

رقص قشنگ نور
امشب چه دیدنی ست
آواز شاد باد
امشب شنیدنی ست

عید است و عطر گل
پیچیده در هوا
بوی خوش گلاب
پر کرده سینه را

گلبوته های شمع
روییده هر کجا
می ریزد اشک شوق
یک غنچه بی صدا

گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فریاد «یارضاست»

وقت زیارت است
پر می کشد دلم
همراه کفتران
من می روم حرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:9  توسط محمد مهدوی  | 

صبح جمعه


چون صبح جمعه می رسد
مثل کبوتر می پرم
خوشحال و خندان می روم
همراه بابا تا حرم

تا گنبد زرد حرم
ازدور پیدا می شود
بر روی لبهای پدر
گلخنده ای وا می شود

از شوق دیدار رضا
من شادمانه می دوم
انگار او مثل گل است
من نیز یک پروانه ام

من می نشینم در حرم
آرام، پهلوی پدر
آنجا زیارتنامه را
می خواند او با چشم تر

پشت ضریح و پنجره
این جا و آنجا، هر کجا
بر روی لبهای همه
روییده گلهای دعا


یکدفعه من توی خیال
یک بچه آخو می شوم
با شادمانی ناگهان
سوی ضریحش می دوم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:7  توسط محمد مهدوی  | 

یک صحن کبوتر

خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم

صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم

دل من مثل کبوتر پر زرد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست

پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!

گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او؛ چیزی می گفت
گوییا با همه کس محرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پر بود
پر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا

در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من آن آهوی غریب
باز او ضامن آهو می شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:6  توسط محمد مهدوی  | 

چون کبوتر حرم


زیر چتر آفتاب
در حرم نشسته ام
دل به روی غصه ها
شادمانه بسته ام

ابر تیره دلم
پاره پاره می شود
آسمان قلب من
پر ستاره می شود

یک صدای آشنا
از فضای رو به رو
می رسد به گوش من
بق بقو بقو بقو

بق بقو بقو کنان
دسته کبوتران
آب و دانه می خورند
می پرند در آسمان

می شوم کبوتری
چون کبوتر حرم
دور گنبد طلا
شادمانه می پرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:5  توسط محمد مهدوی  | 

شمع جمع شاپرکها

پای خود را می گذارم در حرم
از دلم پر می کشد اندوه و غم

با کبوترهای گنبد می روم
توی خال آسمان گم می شوم

شاپرکها، تشنه دیدار نور
شادمان سر می رسند از راه دور

چشم خود را در حرم وا می کنند
شمع را یکباره پیدا می کنند

شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا

آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها

می شوم من روز و شب همسایه ات
می شود چتر دو بالم سایه ات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:3  توسط محمد مهدوی  | 

بوی زیارت

دور سقاخانه می گردد نسیم
دانه می پاشد کنار حوض آب
چادرش بوی زیارت می دهد
بوی اشک و گریه و بوی گلاب

آسمان چشم او پر می شود
باز، از پرواز شاد کفتران
صحن را آهسته جارو می کند
خادمی با دستهای مهربان

می نشیند در نگاه خیس او
مثل یک گل، سایه فواره ها
قلب من پر می کشد مثل نسیم
هردومان هستیم مهمان رضا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:3  توسط محمد مهدوی  | 

موسیقی غریبی

روی این گنبد طلا و قشنگ
خانه ای دارم از شکوفه و نور
خانه پاک و روشنی دارم
زیر باران دانه های بلور

زیر این گنبد طلایی هست
صحن مردی که ضامن آهوست
آه، گوش تمام مردم شهر
پر موسیقی غریبی اوست


دوست من! بگو که تا حالا
چند دفعه به مشهد آمده ای؟
اشکی از چشم خسته ریخته ای؟
بوسه ای بر ضریح او زده ای؟

تا بیایی دوباره می شنوی
عطر پاک گلاب، از هر سو
می چکد قطره اشکی از چشمت
باز با یاد ضامن آهو

در هوا بوی بال پیچیده
در زمین، عطر غنچه های دعا
شهر مشهد همیشه لبریز است
از صمیمیت امام رضا

روز و شب، کار من فقط این است:
حرف او، با پرنده ها گفتن
پر زدن در نگاه گنبد نور
زیر لب یا رضا رضا گفتن

بالهایم پر از نوازش اوست
چون شب و روز بر سر حرمم
راستی خوش به حال من، آری
بچه ها، من کبوتر حرمم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 13:2  توسط محمد مهدوی  | 

کاش من یک بچه آهو می شدم
می دویدم روز و شب در دشتها
توی کوه و دشت و صحرا روز و شب
می دویدم تا که می دیدم تو را

کاش روزی می نشستی پیش من
می کشیدی دست خود را بر سرم
شاد می کردی مرا با خنده ات
دوست بودی با من و با خواهرم

چونکه روزی مادر م می گفت تو
دوست با یک بچه آهو بوده ای
خوش به حال بچه آهویی که تو
توی صحرا ضامن او بوده ای

پس بیا من بچه آهو می شوم
بچه آهویی که تنها مانده است
بچه آهویی که تنها و غریب
در میان دشت و صحرا مانده است

روز و شب در انتظارم پس بیا
دوست شو با من مرا هم ناز کن
بند غم را از دو پای کوچکم
با دو دست مهربانت باز کن

 

 

صحن حرم از نسیم پر بود
از پرپر یا کریم پر بود

خورشید دوباره بوسه می زد
بر چهره مهربان گنبد

گنبد پر از آفاتاب می شد
آهسته غم من آب می شد

رفتم طرف ضریح او باز
تا پر شوم از هوای پرواز

اطراف ضریح گریه ها بود
دلهای شکسته و دعا بود

دلها همه زیر بارش اشک
مانند کبوتری رها بود

عطر گل یاس در دل من
عطر صلوات در فضا بود

 

 


چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

 

 

 

دوباره یک غروب دلنشین
دوباره یک صدا،
صدای سبز
دوباره می پرد کبوتری
به دور گنبد حرم
دوباره چشمهای من
پر از نگاه کاشی و ستاره می شود
کنار حوض
دوباره ذهن من
پر از صدای بالهای یک فرشته می شود
نگاه کن!
من آن کبوترم
به دور گنبد طلایی اش
چه عاشقانه می پرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 12:48  توسط محمد مهدوی  | 

جمله های زیبا در مورد امام رضا



سلام بر تو اى ولى ّ خدا، و اى فرزند ولى ّ خدا.

سلام بر تو اى حجّت خدا، و اى فرزند حجّت خدا.

سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو اى امام هدايت و اى ريسمان استوار.


گواهى مى دهم كه براى خدا و براى پيامبر خدا خيرخواهى كردى

... و امانتى كه بر دوش داشتى گذاردى .


خداوند تو را از جانب اسلام و اسلاميان برترين سزا دهد.

پدر و مادرم به فداى تو باد!


اينك بر درگاه تو آمده ام،

در حالى كه زائرم،

حق تو را مى شناسم،

دوستداران تو را دوست دارم، و دشمنان تو را دشمنم؛


مرا در نزد پروردگار خويش شفيع باش.

اينجا عرش خداست،

جايى كه قلب امامى در آن بر خاك نهاده است،

و از اين روى فرشتگان در اين حريمند و بال خوشامد در زير گامهاى زائران اين مرقد مى گسترانند.


اينجا «مشهد» است و مشهد يعنى جايگاه حضور.

اينجا «مشهد» و «ميقات» ديدار و نقطه آغاز و پايان سفرى كه فراتر از هزار حج است.

اينجا «روضه اى » از بهشت است و در جاى جايش نهر معنا جارى ،

تا هر كه از رسيدگان به اين نهر است غرفه غرفه از آن برگيرد و تشنگى برگشايد.

اينجا «دارالشفاى » دلدادگانى است كه بيمار عشق و دلدادگى حضرت حقّند و از دو دردِ سرگشتگى و ره يافتگى مى نالند!


اينجا شكوه واژه پرمعناى «زيارت» است، و زيارت را چنين توان تعريف كرد:

آن هنگام كه آيينه دل در پس غبار سراى نيستى صفاى خويش از كف مى دهد،

آن هنگام كه جان تشنه از دورى آبى رو به سستى مى رود،

آن هنگام كه ديده از نگريستن به سراب هستى نماى دنيا خسته مى شود،

آن هنگام كه بالهاى روح بلندى خواه انسان از سنگينى انديشه هاى پوچ و وسوسه هاى شيطانى توان پرواز را مى بازد،

و آن هنگام كه درد غربت و دورى از نيستان هستى درون اين جداى افتاده را مى آزارد و نفير از آن برمى آورد...


... يك سلام و يك ديدار آن آيينه را ديگربار مى شويد،

... جان تشنه را سيراب مى كند،

... ديده را روشنايى مى بخشد،

... بالهاى ناتوان را توان پريدن باز مى دهد

... و درد غربت و دورافتادگى را آرام مى سازد.


اين حكايت «زيارت» و رمز و راز «ديدار» است،

ديدار با امامى كه او را هماره زنده و هميشه امام مى دانيم،

پاسخ او را -اگر كه گوش جان را توان شنيدن باشد- مى شنويم

... و مرهم درد خويش را در لقاى او مى يابيم.


زيارت نماد بيعت ماندگار و پيمان استوار امام و امت است و در اين بيعت تفاوتى نيست

كه دست در كف پرميمنت رسول خدا صلّى الله عليه و آله نهاده باشى ،

در صف سپاهيان صفين ايستاده باشى ،

دل در اندوه تلخ سكوت حسنى نهاده باشى ،

در گرماى نيمروز نينوا و براى يارى امام و پيروزمندانه ترين پيكار دست از جان خويش شسته باشى ،

جان را در برابر تابش آفتاب زندگى ساز معنويت سجّاد عليه السّلام نهاده باشى ،

در مكتب باقر عليه السّلام درس شيعه بودنى راستين را آموخته باشى ،

در مدرسه فراگستر صادق عليه السّلام بر توشه دانش خويش افزوده باشى ،

در پس ديدارهاى ستم نهاد زندانهاى هارونى براى ديدار با پيكر امامى كه بر دوش مزدبگيران خلافت بيرون مى آيد لحظه شمرده باشى ،


... و يا آرام آرام،

... با دلى آكنده از عشق،

... و با دستانى شسته از هر چه ريا و تظاهر است...

... به سوى آستانه هشتمين امام گام برداشته و دستى به ادب بر سينه و يا دستى ديگر به دريوزگى بر پنجره ضريح او نهاده باشى .


همه يكى است؛

همه بيعت است،

همه امام شناسى است،

و همه به جاى گزاردن شرط خداشناسى است كه شناخت خدا بى شناخت امام و باور داشتن خدا بدون باور داشتن امام ناشدنى است.


چنين است كه زيارت معنا مى يابد و چنين است كه زيارت حقيقت خويش را آشكار مى سازد و سحر معنويت خود را برجاى مى گذارد.

اگر با چنين باورداشتى به زيارت هشتمين امام عليه السّلام روى كنى شايسته آن وعده اى كه پيامبر فرمود:

«خداى بهشت را براى زائر فرزندم واجب كند و پيكر او بر دوزخ حرام سازد.»


اگر با چنين نگاهى به ديدار امام غريب روى آن بشارت خويش را فراروى دارى كه:

«خداوند گناهان زائر او را بيامرزد.»


اگر زيارت را با چنين روحى به جاى آورى ، سزامند شفاعت او در آن سراى شوى كه او خود فرمود:

«هر كه از اولياى من مرا زيارت كند و حق مرا بشناسد در قيامت براى او شفاعت مى كنم.»


و اگر زيارت حرم را به عشق ساكن آن خانه به دور از هر ريا و تظاهر انجام دهى ، تو را سزد كه دل در اين وعده آن امام گشاده دست و پرسخا نهى كه فرمود:

«هر كه مرا در اين خانه دور زيارت كند در روز قيامت در سه جاى او را فرياد رسم و از سختى و وحشت برهانم :

آن هنگام كه نامه هاى عمل را از اين سو به آن سو مى برند،

آن هنگام كه بايد بر صراط بگذرند،

و آن هنگام كه ترازوى عدالت را برپا دارند.»


چنين وعده اى هيچ ناباورى و پرسش انگيزى ندارد؛

چه اگر به حقيقت زيارت او را به جاى گزارى يك ديدار، سحرى جاويدان بر جاى نهد و يك درود بدرود با هر بدى و نافرمانى شود؛

و اگر چنين نمى يابيم نه در صحّت آن روايت و آن وعده خدشه است، بلكه در تحقّق مفهوم «زيارت» ترديد است.

زيارت حضور در حرم است، نه حضور پيكر، كه حضور روان و ناگزير حضور تن نيز به همراهش.


بياييد.......

... همه ناپاكيها از تن و جان بزداييم،

... تن به جامه سفيد طهارت و توبه بياراييم،

... وضوى معرفت گيريم،

... عطر خوش بيعت با امام بر سر و صورت جان ريزيم

... با اراده و گامهاى استوار به سوى درگاه او پيش رويم

... و آنجا پس از يك ديدار افسون او شويم

... و آنگاه جان در آن جاى نهيم

و سپس با دستانى پر، و براى دادن فرصت بيعت به ديگران،

............. تن شسته و افسون شده را به بيرون كشانيم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 12:44  توسط محمد مهدوی  |